الينالين، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

دخترم الین

الین در طالقان....

چهارشنبه شب وقتی از مهمونیه ولیمه حج دوست بابایی  عموسید کاظم برمیگشتیم به پیشنهاد عموها ( دوستای سی ساله بابا) قرار شد که صبح ساعت۶ راه بیافیم بریم طالقان من با اینکه به دلیل بی خوابیها خیلی خسته بودم از این پیشنهاد استقبال کردم چون هم دو ماهی بود که همدیگه رو ندیده بودیم و هم میتونستیم آب و هوایی عوض کنیم و برای چند ساعت از آلودگی و هوای گرم تهران فرار کنیم.   همه اومده بودن با بچه هایی که کوچکترینشون تو بودی . کلی کیف کردی.  تو آب سنگ مینداختی و وقتی شلپ صدا میداد و قطراتش به اطراف پخش میشد ذوق میکردی و میخندیدی. چهارشنبه شب وقتی از مهمونیه ولیمه حج دوست بابایی  عموسید کاظم برمیگشتیم به پیشنهاد ...
8 مرداد 1390

سفر نامه...

شب عید نیمه شعبان راه افتادیم سمت تبریز بابایی گفت شب بریم تا الین خانوم تو راه بخوابه و خسته نشه ولی شما تا صبح بیدار بودی و همراه ما.... رسیدیم و مامان جونو که چهل روزقبل رفته بود تبریز دیدی و کلی خوشحال شدی شب هم سه تایی باهم رفتیم ائل گلی آخه مامان و همکلاسیهای دانشگاه زمانی که سال ۸۰ فارغ التحصیل شدن قرار گذاشتن که روز نیمه شعبان ۱۳۹۰ساعت ۵ همراه خانوادشون بیان اونجا وهمدیگه رو ببینن . گفتن لازم نیست که چه لحظات خوشی بود .همه اومده بودن جز خاله لیلا دوست صمیمی وهمیشه همراه مامان که سفر حج بودن و قرار بود فردای اونروز برگردن. بعد از اینکه همه جمع شدیم رفتیم رستورانی که از قبل رزرو شده بود و اونجا همه همسر و بچه هاشونو...
2 مرداد 1390

راحت بودن یا با تو بودن....

با اینکه خیلی ها بهم گفتن دخترتو نبر اذیتت میکنه برو و راحت از برنامه لذت ببر ولی بازم دلم نمیومد که پیشم نباشه و من خوش باشم و الینم کنارم و تو بغلم نباشه... پیش خودم گفتم عیبی نداره اگه دوست نداشت که بشینه میبرم بیرون نگهش میدارم ولی میبرمش. چند تا بلیط کنسرت برای پنج شنبه شب داشتم این کنسرت و برنامه های قبل از اونو سازمان برای اعضا در نظر گرفته بود با خاله و دایی مجتبی و بابا و بابایی رفتیم همون طور که حدس میزدیم جمعیت زیادی اومده بودن و سالن سه هزار نفری وزارت کشور تقریبا پر بودو این نگرانی منو بیشتر میکرد ولی خدا رو شکر برعکس چیزی که فکر میکردیم الین از برنامه خوشش اومده بود و کلی قر داد و ...
25 تير 1390

الینم راه افتاد هورررااااااااااا...

عزیزم باید مامان باشی تا خوشحالی و شور اون لحظه ای که نفست میتونه یک قدم و حتی یک قدم بدون کمکت بیاد به سمتت درک کنی . وقتی این اتفاق در آینده برات بیافته میفهمی که چرا من تو اون لحظه انگار تمام دنیا رو از خدا هدیه گرفتم و پشت سرهم به خاطر این هدیه ازش تشکر میکردم و از شوق تند تند ماشاله وآفرین بهت میگفتم و تشویقت میکردم وبا اینکه اشک شوق نمیذاشت واضح ببینمت یه لحظه ازت چشم برنمیداشتم و تو با خنده هاج و واج منو نگاه میکردی .نمیدونستم اول به کی وچه جوری خبر بدم که دختر گلم راه افتاد .  روز یکشنبه ۱۹ تیر ماه ساعت ۵:۲۵ دقیقه بعداز ظهر بود که داشتیم با هم توپ بازی میکردیم . روبروم به فاصله دو قدمی نشسته بودی و توپو قل میدادی طرفم یه ...
20 تير 1390

باز هم...

از قرار معلوم باید تو هر پستی که میذارم خبر در اومدن یه مرواید جدید هم بدم! بلللللله ! اینبار هم دوتای دیگه که من انتظار نداشتم وندیده بودمشون کشف شدن! دیشب وقتی داشتم با انگشت ژل بی حس کننده میزدم پیش خودم گفتم به تمام سطح لثه بزنم تا کاملا دردو کم کنه که یه تیزی حس کردم وقتی بازم لمسش کردم دیدم بله دندون آسیاب پایین سمت چپ دراومده و سمت راست هم یکی دیگه داره خودشو نشون میده ! اینا دندونایی بودن که من فکر نمیکردم به این زودی در بیان، چون جای دوتای دیگه متورم وقرمز شده . بابا رو صدا کردمو مرواریدهای جدید نشونش دادم از یه طرف خوشحال بودم واز طرف دیگه دلم سوخت که عزیز دلم باید این همه دردو پشت سر هم و بی وقفه تحمل کنه . ولی خب چاره ای نیست! حا...
19 تير 1390

سیزده ماهگی...

دختر نازم سیزده ماهه شد. عزیزم هر روز که میگذره کارای جدید تری انجام میدی که یکی از یکی بامزه تره و این کارات هم باعث میشه که وابستگی من هم بیشتر بشه وساعاتی رو که ازت دورم سخت تر بگذره. تموم شدن سیزدهمین ماه زندگیت با دو اتفاق همراه بود یکی اینکه بالاخره دندونای ۱۱و ۱۲ با کلی ناز دراومدن و البته شماره ۱۳ و ۱۴ هم تو نوبت هستن .... آخه دختر یکی نیست بگه چه عجله ایه خب یه کم به خودت فرصت بده. این دو تا دندون ماجراهای زیادی داشت سه شب تب داشتی و با خوردن استامینوفن یه کم بهتر میشدی ولی دیگه  چهارشنبه روز قبل عید مبعث خاله پرستارت زنگ زد گفت تبت بالا رفته سریع بردیمت دکتر که معاینه ات کرد و گفت یا از دندوناشه ...
13 تير 1390

یک سالگی ....

دخترم یک ساله شد. همیشه وقتی به همچین روزی فکر میکردم احساس میکردم هنوز زمان زیادی باقیه، غافل از اینکه این ۳۶۵ روز متفاوت زندگیمون چنان به سرعت میگذره که اگر عکسها و فیلمهاو ... نبود گذشتنش رو باور نمیکردم. انگار همین دیروز بود که توی اتاق عمل بعد از زدن ۴ تا آمپول پر درد تو کمرم بازم داشتم به دکتر التماس میکردم که بیهوشم نکنه ، آخه میخواستم لحظه اول دخترم بین غریبه ها تنها نمونه و من بتونم لحظه اول روی ماهشو ببینم و از سلامتیش مطمئن بشم و اولین کسی باشم که ورودشو به این دنیای بزرگ تبریک میگه، ولی وقتی دیگه اینهمه تلاش برای بی حسی بی فایده بود و دکتر بیهوشی اخطار فلج شدن بهم داد دیگه از اون آرزوها گذشتم ،برای چندمین بار از دکتر در مورد سلام...
12 خرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دخترم الین می باشد