الينالين، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 15 روز سن داره

دخترم الین

سفر نامه...

1390/5/2 18:33
147 بازدید
اشتراک گذاری

شب عید نیمه شعبان راه افتادیم سمت تبریز بابایی گفت شب بریم تا الین خانوم تو راه بخوابه و خسته نشه ولی شما تا صبح بیدار بودی و همراه ما.... رسیدیم و مامان جونو که چهل روزقبل رفته بود تبریز دیدی و کلی خوشحال شدی شب هم سه تایی باهم رفتیم ائل گلی آخه مامان و همکلاسیهای دانشگاه زمانی که سال ۸۰ فارغ التحصیل شدن قرار گذاشتن که روز نیمه شعبان ۱۳۹۰ساعت ۵ همراه خانوادشون بیان اونجا وهمدیگه رو ببینن . گفتن لازم نیست که چه لحظات خوشی بود .همه اومده بودن جز خاله لیلا دوست صمیمی وهمیشه همراه مامان که سفر حج بودن و قرار بود فردای اونروز برگردن. بعد از اینکه همه جمع شدیم رفتیم رستورانی که از قبل رزرو شده بود و اونجا همه همسر و بچه هاشونو معرفی کردن و از خودشون گفتن و در تمام این مدت طفلک بابایی بغلت کرده بود و ایستاده بود تا هم من راحت بتونم دوستامو ببینم وهم شما کلافه نشی و جیغ نزنی!!! آخرش هم یه دعوتنامه برای سال ۱۴۰۰ گرفتیم و کلی شماره و ایمیل رد و بدل شد و برگشتیم . خاله لیلا هم از سفر برگشت و ما رفتیم فرودگاه برای استقبال البته به خاطر اینکه صبح زود بود و تو بد خواب نشی  نبردیمت وپیش مامان جون موندی وقتی برگشتیم دیدم توحیاط خودت داری راه میری فکر کنم به خاطر هم بازی شدن با محدثه نوه دایی مامان بود که بیشتر تشویق به راه رفتن شدی  کلی ذوق کردیم .

 

 مهمونی ولیمه خاله لیلا که رفتیم میخواستی که پوست موز گاز بزنی و بخوری و طبیعتا من مانعت شدم و این شروعی بود برای جیغهای بنفشت.... دیگه نمیگم که تا مهمونی تموم بشه چه بر من گذشت . خاله برات سوغاتی یه پیراهن خوشگل بنفش آورده بود . دستش درد نکنه. روز بعد هم با خاله لیلا و همسرش آقا محمد و بابا رفتیم خرید ولی تو رو به خاطر اینکه اذیت نشی نبردیم .( واقعا بعد از یکسال از خرید کردن بدون دغدغه و جیغ لذت بردم) وقتی برگشتیم از خستگی بازی کردن با محدثه و ندا خوابت برده بود .

روز آخرهم رفتیم وادی رحمت سر مزار بابا بزرگ من و شب هم برگشتیم تهران. هوای تبریز تو این چند روز فوق العاده بود و خنک. این سفر باعث شد روحیه هر سه تاییمون عوض شه و با انرژی بیشتری به زندگی برسیم.

 

قایم شم تاپلیس ندیدتم آخه گواهینامه ندارم که! 

 

 

ببینم این چیه ؟از این زاویه ندیده بودمش! 

 

الین و بابا و هادی پسر دایی مامان

 

محدثه والین (آخیششششش یه کم بشینیم خسته شدیم اینقد باباهامونو دووندیم)

 

ببینید منو بابام چقد بهم شبیهیم!!! (قابل توجه مامان)

 

چه شکلات خوشمزه ای تو این هوا میچسبه!

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دخترم الین می باشد