الينالين، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

دخترم الین

الین در طالقان....

1390/5/8 18:35
208 بازدید
اشتراک گذاری

چهارشنبه شب وقتی از مهمونیه ولیمه حج دوست بابایی  عموسید کاظم برمیگشتیم به پیشنهاد عموها ( دوستای سی ساله بابا) قرار شد که صبح ساعت۶ راه بیافیم بریم طالقان من با اینکه به دلیل بی خوابیها خیلی خسته بودم از این پیشنهاد استقبال کردم چون هم دو ماهی بود که همدیگه رو ندیده بودیم و هم میتونستیم آب و هوایی عوض کنیم و برای چند ساعت از آلودگی و هوای گرم تهران فرار کنیم.

 

همه اومده بودن با بچه هایی که کوچکترینشون تو بودی . کلی کیف کردی.  تو آب سنگ مینداختی و وقتی شلپ صدا میداد و قطراتش به اطراف پخش میشد ذوق میکردی و میخندیدی. چهارشنبه شب وقتی از مهمونیه ولیمه حج دوست بابایی  عموسید کاظم برمیگشتیم به پیشنهاد عموها ( دوستای سی ساله بابا) قرار شد که صبح ساعت۶ راه بیافیم بریم طالقان من با اینکه به دلیل بی خوابیها خیلی خسته بودم از این پیشنهاد استقبال کردم چون هم دو ماهی بود که همدیگه رو ندیده بودیم و هم میتونستیم آب و هوایی عوض کنیم و برای چند ساعت از آلودگی و هوای گرم تهران فرار کنیم.

 

همه اومده بودن با بچه هایی که کوچکترینشون تو بودی . کلی کیف کردی.  تو آب سنگ مینداختی و وقتی شلپ صدا میداد و قطراتش به اطراف پخش میشد ذوق میکردی و میخندیدی.

در مورد خواب هم که همه رو متعجب کردی چون با اون همه ورجه وورجه وخوردن استامینوفن برای اینکه پا درد نگیری باز هم ساعت ۱ نصفه شب کاملا سر حال و با چشمانی کاملا باز و لبانی خندون برای عموها نینای کردی این در حالی بود که مقاومترین بچه جمع ساعت ۱۱ بی هوش شده و تخت خوابیده بود.

تینا دختر عمو محمد که ۲ ماوه و ۲ روز ازت بزرگتره میومد و  هر چیزی که برمیداشتیو ازت میگرفت و تو دنبالش میرفتی و میخواستی که وسایلت رو پس بده ولی وقتی میدیدی که نمیشه برمیگشتی و منو نگاه میکردی تا من کمکت کنم. یکی از این چیزهایی که هم تو بهش علاقه داشتی و هم تینا یه توپ پلاستیکی بود که تینا گرفت .  داشتی تلاش میکردی که با هم با توپ بازی کنید ولی تینا دوست داشت توپ تو بغلش باشه بعد از چند دقیقه تینا بی خیال توپ شد و انداختش. تو رفتی سریع ورش داشتی و نشستی تو بغلم .تازه به وصل توپ رسیده بودی که انگشت تینا موند لای در و شدیدا گریه کرد . با چشمایی ناراحت بهش نگاه میکردی بعد از چند لحظه آروم بلند شدی و توپی که دوستش داشتیو گذاشتی تو بغل تینا و نازش کردی تا آروم شد.همه از اینهمه مهربونی و درکت تعجب کردن .میدونستم که درک بالایی از اطرافت داری ولی  تا این حدش برای خودمم هم تعجب آور بود. خلاصه که کلی از هوای خوش و بودن با دوستان  لذت بردیم و جمعه شب برگشتیم به شهر دود و ترافیک.

الین قبل از حرکت

 

چه توپ بزرگییییی!

 

به به! چه گلای خوش بویی!

 

مامانم گفته بعضی هاشون خار دارن! جییییییییزه!

 

آخه چرا من از همه کوچولوترررررم؟؟؟(پردیس و پارساو حسین ودانیال و مطهره و شیدا دوستای الین)

 

میشه رفت بالای این درخت؟؟؟

 

خدایا شکرت که هنوز مامان نیومده سراغم تا بهم غذا یا قطره بده.

 

ببینم تینا چه جوری نی نای میکنه؟ این حرکتو بلدم... یه جدیدشو میخوام یاد بگیرم.

 

وقتی الین ذو ق میکنه.

 

مورچه ها از این طرف تشریف ببرید لطفا.........>>

 

یه کم ماهیگیری کنم.

 

غذا تو این فضا میچسبه مامان خانوم نه تو آپارتمان!

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دخترم الین می باشد