چهارده ماهگی...
عزیزم چهار ده ماهگیت مبارک .
حالا دیگه خوب میتونی راه بری البته وقتی خیلی خسته میشی نمیتونی تعادلت رو حفظ کنی . با اون پاهای کوچولوت همه جای خونه رو میگردی . به تعداد ماههای زندگیت دندون داری و دوتای دیگه هم دارن تلاش میکنن بیان بیرون .
تو اطرافیانت غیر از من و بابا خاله عاطفه و دختر عمو زینب رو خیلی دوست داری و هر وقت میبینیشون کلی بوسشون میکنی . ولی نمیدونم چرا با مامان جون ملیحه(مامان بابایی) زیاد میونه خوبی نداری وگاهی وقتا وقتی از در خونشون میایم بیرون تازه روی خوش بهش نشون میدی.
توغذاها سوپ شیر و کباب چنجه و ماکارونی خیلی دوست داری و تومیوه ها هندونه و خیار و بقیه میوه ها هم در حد یه گاز . موز رو هم پوستشو دوست داری اونم از وسط هر کاری میکنم بازم موزو اونجوری میخوری اگه پوستش هم کنده بشه فقط لهش میکنی و از خوردن خبری نیست .
دختر اجتماعی وبه قول معروف بجوشی هستی و هر بچه ای بزرگتر یا کوچیکتر که میبینی بوس و نازش میکنی . به عروسکات هم خیلی محبت میکنی نازشون میکنی و دوستشون داری.
سایز پات ۲۰ شده . وزنت هم ۹۸۰۰که باعث شرمساری مامانه .چینهای گردنت باز شده ولی هنوز رتگ پوستش یکدست نشده.
شعر ببعی میگه رو خودت با زبون خودت میخونیو بع بع و نه نه میگی.
نه : نه
منه : مال منه
هوم : بله
بیده : بده
کیه :کیه
توپ : توپ
آبو : آب
ددر : ددر
جیس : جیش
پوف: بوی بد یا وقتی پیپی کردی
ادی و ماما و بابا وبه به میگی.
خیلیی فعال و پر انرژی هستی و دوست داری غذاتو خودت بخوری با اینکه هنوز نمیتونی قاشق تو دهنت بذاری. اگه جایی هم پله ببینی سریع ازش بالا میری مثل این عکست که از یه لحظه استفاده کردی ووقتی حاضر شده بودیم بریم خونه مامانی تا رفتم چادر بردارم بعد از کلی گشتن خونه ونگرانی دیدم صدات از تو راهرو میاد و در عرض چند ثانیه نیم طبقه بالا رفتی.


چهارده ماهگی...
