الينالين، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

دخترم الین

روز زن ...

سه شنبه سوم خرداد سال 1390   تواداره داشتم پیگیری یه نامه که برام مهم هم بود، میکردم تا بالاخره کارهای مربوطه تموم شد و من خوشحال برگشتم توی واحد وقتی درو باز کردم وسرمو بلند کردم دیدم یه سبد گل خوشگل و یه جعبه شکلات رو میزمه!!!!!!!!!!!! از نگاه هر دو تا همکارم که اتفاقا خانوم هستند معلوم بود که منتظردیدن عکس العمل من هستند . اولش جا خوردم ولی بعد که کارت نصب شده رو گل که روش نوشته شده بود( تقدیم به همسر مهربانم ) دیدم فهمیدم به مناسبت روز زن عزیز ترینم برام فرستاده ، انقدر ذوق کردم که همون لحظه به بابایی زنگ زدم تا تشکر کنم ولی دریغ از جمله وکلمه مناسب که تو اون لحظه بتونه حق مطلب رو ادا کنه!!! آخه از دیدن اون صحنه انقدر خوشحال و...
4 خرداد 1390

چند روز به یکسالگی...

الین عزیزم چند روز بیشتر به روز تولدت نمونده و تو روز به روز به شناخت و درک بیشتری از محیط اطرافت میرسی و من شاهد لحظه به لحظه این رشد و بالیدن هستم ... گاهی وقتها فکر میکنم این موجود کوچولوی ظریف که حالا میتونه رو پاهای خودش بایسته و با گرفتن اشیاء تعادلش رو حتی رو نوک انگشتای ظریف پاهاش حفظ کنه واقعا دختر ناز منه! این دختر ناز کوچولو که میدونه چطوری خودش رو تو دل هر آشنا و غریبه ای جا کنه ۹ ماهه تموم تو دل من بوده وهم نفس من.... بیشتر از قبل بهت وابسته میشم و بیشتر دلم میلرزه . عزیزم حالا دیگه ۱۰ تا دندون خوشگل ریز و تیز داری که گاهی وقتها که شوخیت میگیره یا وقتی کسی رو که خیلی دوستش داری ومیخوای ببوسی یه گاز کوچولو هم مهمونش می...
25 ارديبهشت 1390

یازده ماهگی000

عزیز دلم یازده ماهه شدی... پارسال یه همچین روزایی هممون منتظرت بودیم ومقدمات ورودت آماده بود و شمارش معکوس  برای دیدنت شروع شده بود . اون روزها شیرین ترین و پر استرس ترین روزهای زندگیم بود وهر ثانیه اش مثل دقیقه و هر دقیقه اش مثل ساعت میگذشت دقیقا طبق قانون انتظار... حالا داریم به یک سالگی تو که نفسمون شدی نزدیک میشیم و چه زود گذشت...
13 ارديبهشت 1390

تجربه های جدید...

سنجد خانوم دیروز برات روز تجربه های جدید بود . برای اولین بار با کالسکه ات از خونه خودمون رفتیم خونه بابائی . قبلا هم کالسکه سوار میشدی ولی در واقع کریرت بود که رو پایه کالسکه بود بابا دید که دیگه دخترمون قد کشیده و دیگه تو کریر جا نمیشه! این بود که دست به کار شد وکالسکتو ردیف کرد! تو راه راحت نشسته بودی وازتخت روانت لذت میبردی. وقتی رسیدیم با بابایی ومامانی رفتید پارک ،البته با موتور و تو اولین بارت بود که سوار موتورشدی. از اونجایی که منم مثل مامانای دیگه یه مامان دائم نگرانم ، دلم طاقت نیاورد و دنبالتون اومدم و دیدم که گذاشتنت بالای سرسره !مثل بچه های بزرگتر سر میخوردی و کیف میکردی ، تا اینکه چشمت افتاد به استخر کوچیکه وسط پارک و بچه ه...
3 ارديبهشت 1390

.راه حل الین...

دیروز وقتی رسیدم خونه و از پرستار تحویلت گرفتم هم خوابت میومد وهم کلی بازی کرده بودی پیش خودم گفتم حتما میخوابی و منم میتونم یه کم استراحت کنم ولی زهی خیال باطل... جای خوابیدن شیطونی میکردی ودوست داشتی منم پا به پات بیام و باهات بازی کنم این وسط به اتاقها هم سرک میکشیدی که یه موضوع جدید برای سرگرمی پیدا کنی تا اینکه رسیدی به در اتاق خواب که اگه جلوش چیزی نباشه ،بسته میشه . اولش با دست بازش کردی تا بری تو ولی تا به حالت چهار دست و پا میشدی در دوباره بسته میشد . یه کم نشستی وفکر کردی بعد پشتتوکردی به در، فکر کردم منصرف شدی اما دیدم نه خیر! دنده عقب و با پشت رفتی تو اتاق !!!!! اینجوری هم در بسته نمیشد وهم تو به هدفت که همانا کندو ...
30 فروردين 1390

معجزه زندگي...

عسلکم این روزا هر کاری که میکنی، شادیی رو تو دل منو بابایی می نشونی که با هیچ شادی دیگه ای قابل مقایسه نیست . عزیزم دیروز برای اولین بار بابا گفتی! بابا گفتی و یک لحظه زمان برام ایستاد و اون لحظه چقدر برام دلچسب بود . اون لحظه،از سر شوق و شادی چشمام پر از اشک شد . دوست داشتم بابایی زودتر بیاد و ببینه وبشنوه که دختر نازش صداش میکنه و ... آینده رو دیدم که با اون صدای دلنشینت چه شیرین زبونی هایی میخوای بکنی و دل همه رو ببری. خدا رو هزاران بار شکر میکنم وازش میخوام که این خوشی ها رو روز به روز بیشتر کنه و نعمتی رو که به ما داده ، خودش از ناخوشیهای روزگار حفظ کنه ،آمین. الینم،تو  واقعا معجزه ز...
25 فروردين 1390

میخوام برات بگم...

مامانی امروز میخواستم از شب نخوابیدنها و شیر خواستنها و گریه های شبونه ات و خستگی های خودم برات بگم. برات بگم که وقتی شبها تا ساعت ۱ بیداری و تازه با کلی مراسم میخوابی، دوست داری  مامان کاملا در دسترس واختیارت باشه که هر وقت دوست داشتی نه برای رفع گرسنگی بلکه برای اطمینان خاطر از اینکه پیشت هستم شروع به مکیدن و خوردن شیر بکنی ، قیافه من، صبح که باید برای سرکار رفتن آماده بشم دیدنیه! البته عزیز دلم تو این سن حق توست که دوست داشته باشی که شب و روز در کنارت باشم تا احساس امنیت داشته باشی و حالا که چند ساعت از روز رو کنارت نیستم شب تلافی کنی . این  خستگی روزانه باعث میشه یه وقتایی شبهاخسته تر از قبل بشم و... میخ...
23 فروردين 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دخترم الین می باشد