تجربه های جدید...
سنجد خانوم دیروز برات روز تجربه های جدید بود .
برای اولین بار با کالسکه ات از خونه خودمون رفتیم خونه بابائی . قبلا هم کالسکه سوار میشدی ولی در واقع کریرت بود که رو پایه کالسکه بود بابا دید که دیگه دخترمون قد کشیده و دیگه تو کریر جا نمیشه! این بود که دست به کار شد وکالسکتو ردیف کرد! تو راه راحت نشسته بودی وازتخت روانت لذت میبردی.
وقتی رسیدیم با بابایی ومامانی رفتید پارک ،البته با موتور و تو اولین بارت بود که سوار موتورشدی. از اونجایی که منم مثل مامانای دیگه یه مامان دائم نگرانم ، دلم طاقت نیاورد و دنبالتون اومدم و دیدم که گذاشتنت بالای سرسره !مثل بچه های بزرگتر سر میخوردی و کیف میکردی ، تا اینکه چشمت افتاد به استخر کوچیکه وسط پارک و بچه هایی که پاهاشون رو گذاشته بودن توآب استخرو آب بازی میکردن. به هر زبونی بود به بابایی فهموندی که دوست داری تو هم پاهاتو بذاری تو آب ! بابایی هم که از تو مشتاق تر ،جوراباتو درآورد و پاهاتو کرد تو آب !اعتراض و مخالفت های من هم در مقابل خواست تو رو بابائی هیچ تاثیری نداشت.
مهمترین تجربه این چند روز این بود که از چند لحظه غفلت مامانی استفاده کردی ودو تا پله آشپزخونه رو بالا رفتی و... طفلک مامانی که چند لحظه گشته بود و نگرانت شده بود توی راهرو دیدت ولی باورش نشد که خودت رفتی. دوباره امتحان کرد دید بعله! دخترمون تو صعود از پله های آشپزخونه موفق بوده! کلی ذوق کردیم . از این به بعد باید بیشتر مواظبت باشم چون هم سرعت 4 دست و پا رفتنت زیاد شده و هم پله بالا میری و تازگی هاهم میخوای بلند شی بایستی ولی هنوز تعادل نداری. راستی خاله عاطفه برات یه جفت کفش سوتی خیلی خوشگل خریده وقتی پوشیدیشون کلی ذوق کردی .خاله جونت همیشه یه سورپرایزی برات داره بی جهت نیست که بیشتر ازهمه دوسش داری!
گلکم خوشحالم که داری بزرگ میشی و مهارتهای لازم برای زندگی تو این دنیا رو پیدا میکنی ولی راستش ته دلم برای روزایی که کوچیکتر بودی خیلی تنگ میشه. احساس میکنم زمان داره سریع میگذره وباید از هر لحظه این روزا لذت ببرم که بعدها حسرت نخورم.


تجربه های جدید...
