تولد خاله عاپیته......
وقتی بجه بودیم دایم با همدیگه گیس و گیس کشی داشتیم وبدو بدو برای زودتر رسیدن به مامان برای چغلی کردن. همیشه تو راه مدرسه یه جوری همدیگه رو قال میذاشتیم و البته اعتراف میکنم که بیشتر من این کارو میکردم آخه میدونستم که اگه باما بیاد دیگه من و آناهیتا نمیونیم پفک و دوغ بخریم و پاکت خالیشو تو جوی آب بندازیمو دنبالش بدوییم و از پیچ و تاب خوردن و تند و یواش رفتنش لذت ببریم چون اگه میدید بعدش خواسته ای داشت و انجام نمیدادم سریع به مامان میگفت . مامانم همیشه میگفت زشته دختر تو خیابون چیزی بخوره و همیشه از این کار منعمون میکرد شاید به خاطر همین منع بود که انجامش یه لذت بچگانه برام داشت .حتی یادمه یه بارکه دستگیرمون کرد برای اینکه لومون نده براش یه دوغ گرفتیم ولی از شانس بد ما موقع باز کردن دوغ همراه گاز فوران کردو ریخت رو لباسهامون و...... همیشه مرتب تر و درسخون تر از من بود و هیچ وقت قبل از نوشتن مشقهاش روپوششو در نمیاورد .یه دختر فوق العاده مهربون و لجباز ...
با تمام این حرفها هیچ وقت طاقت دوریه همو نداشتیم مثل وقتی که به دنیا اومد و من با وجود بچگی بغلش میکردم و قایمش میکردم تا کسی نتونه ببرتش یا ازم بگیره.
مثل وقتی که من آبله مرغون گرفتم و اون لوزه عمل کرده بود . ما رو تو دو تا اتاق جداگونه نگه داشتن تا آبّله مرغون بهش سرایت نکنه و چه سخت بود تحمل ندیدنش .
مثل وقتی که من دانشگاه یه شهر دیگه رفتم و تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم و بیشتر از مامان دلم برای اون تنگ میشه.
حالا هر دو تامون بزرگ شدیم و ازدواج کردیم.
بهترین دوستم شده و همراه خوشیها و ناخوشیهام.
حالا میگم خدایا شکرت که من اونودارم و میتونم باهاش درد ودل کنم . دوسش داشته باشم و دوستم داشته باشه.
الینم تو خوب میشناسیش و خییییلی دوستش داری .امروز روز تولدشه متولد ماه مهره ومثل ماه تولدش پر از مهر.
خاله عاپیته تولدت مبارک
.


تولد خاله عاپیته...... 
