پانزده ماهگی....
قندو عسلم شیرینی زندگیم پانزده ماهگیت مبارک.
پانزدهمین ماهگرد عمرت مقارن شد با سی و دومین سالگرد تولد من. عزیزم ۲ ساله که با وجودت این روز رو برام شیرین کردی شرین تر از تمام دنیایی که توش پا گذاشتم. البته به جای ۲ باید بگم ۳ سال!بله سه سال! دقیقا سه سال پیش همچین روزی خدای مهربون تو فرشته آسمونیو بهم هدیه کرد و تو تو دلم جا گرفتی . بهترین هدیه تولدی که گرفتم و میدونم که دیگه هدیه ای به این ارزشمندی دیگه نصیبم نمیشه.
سنجدم من و تو بابایی شب دهم شهریور رفتیم خامنه دیار پدری و جایی که خاطرات زیادی از کودکی من اونجا رقم خورده. عروسی پسر عموهام بود . روز تولدمون با روز مراسم پاتختی پسرعمو محسن و حنا بندون پسر عمو محمد یکی شد هر دو تامون کلی نی نای کردیم و همه تو اون روز شاد بودن. تو پست بعدی عکسها و شرح مسافرتمونو میذارم.
فکر کنم دو تا دیگه از دندونات داره در میاد که فعلا اجازه دیدنشونو بهم نمیدی. تو عروسی یاد گرفتی وقتی میخوای برقصی دستاتو میگیری بالا و بلند میگی هووووو.......هوووووو ..... منو بابا از این حرکتت کلی میخندیم وکیف میکنیم.صدای گاو رو با دیدنش و شنیدن صداش یاد گرفتی و وقتی میگیم:
گاو چی میگه میگی ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
هاپو چی میگه میگی هاپ هاپ
وقتی تو بغل باشی و جایی بخوای بری اشاره میکنی و میگی اونبا اونبا یعنی اونجا. حالا دیگه بلدی خودت از رو تخت پایین بیای و بالابری. دختر با احتیاطی هستی و دست به چیزی که میدونی داغه نمیزنی حتی در قابلمه ها رو اول با احتیاط تست میکنی و اگه سرد بودن تبدیل میشن به اسباب بازی! و اگه سوپ یا غذات گرم باشه فورا میگی جیزه. بیشتر از قبل به می می وابسته شدی و وقتی میخوای بلند بلند میگی می میش ... برام جالبه که بدونم این ش آخرش از کجا اومده!؟؟؟
روز تولدمون زنعمو طیبه تماس گرفت و گفت روز تولدتون میخوام یه خبر خوش بدم اونم این بود که دختر عمو سارا بالاخره یکی از صدها خواستگارشو پسندیده و جمعه مراسم بله برونه . امیدوارم خوشبخت باشه.
لذت بغل کردن و بوییدن و بوسیدنت با هیچ واژه ای قابل توصیف نیست.خدا رو بارها شکر میکنم که تو دختر نازمو بهمون داد و ازش بهترینها رو برات میخوام.


پانزده ماهگی....
